خدایا چرا من....

خدایا چرا من....

دلم بی قراره..........

عزیزتر از جانم دلم برایت یک دنیا تنگ شده. با این دل بی قرار چه کنم که بی تابت است خاطرات را مرور می کند و اشک می ریزد نمی دانم تو به یادم هستی یا که نه ولی من هر لحظه به یادت هستم من را از چشم انتظاری در بیاور به تو گفته بودم از انتظار خوشم نمی اید چون قلبم طاقت ندارد لحظات را می شمارم یک به یک تا از من یادی کنی. نفسهای من به عشق تو همچون نسیم می وزند این روزها نفس هایم کند شده از بی تابی و بی قراری بیا که چشم انتظارم. دوستت دارم به اندازه تعداد ضربان قلب بی قرارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:14  توسط امین  | 

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند.................................

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیزاز من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما


کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه پر جوش خویش اما

کسی حال منه تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:13  توسط امین  | 

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته...!!

خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!

 

   بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...

 

              بیا تا دل کوچــــــــــکم را

 

    خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!

 

           خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..

 

   که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!

 

     بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن...

 

        که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!

 

         خدایـــا کمـــک کـــن :

 

    که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد...

 

                کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...

 

               مبـــادا بمیـــرد...!!!

 

    خــــدایــا دلــــــم را

 

     که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت...


    اگر چه شــــــکســــــته!!!

 

                       شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:11  توسط امین  | 

    

 

خداوندا خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداوندا.....

قرارم باش و یارم باش .....

جــــــــــــــــــــــــــــــــــهان تاریکی محـــــــــــــــــــــــض است

        میترسم..

                         کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارم باش....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 12:59  توسط امین  | 

                 

 

نظردهید.....................................................................................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 12:53  توسط امین  | 

                   
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 12:50  توسط امین  | 

خدایا چرا تنهام گذاشت...

خدایاخسته ام،دیگه نمیخوام.لعنت به همه ی عشق های زمینی،خداجونم عشق اینه؟واقعاً رسم عاشقی اینطوریه؟خواری وسرشکستگی؟خدایا نمیخوام عاشق باشم.دیگه نمیخوام کسی رو دوست داشته باشم.چرا ما آدمارو اینطوری آفریدی خدا؟

آره خداجونم،درست حدس زدی.آره...من بازم میخوام گله کنم.میخوام فریادبزنم وبگم کم آوردم.آخه چقدر حقارت؟چقدر ضعف؟تا کی باید منت می کشیدم؟چرا دلامون اینقدر خَرَن؟چرا عاشق کسی میشیم که هیچ ارزشی واسمون قائل نیست؟خدایا میخوام شکایت کنم.حرف بزنم و از این عشق های مزخرف بگم.دیدی خداجونم؟دیدی؟واسه کسی میمردم که حتی واسم تب هم نمی کرد.میبینی؟خدایا آدمای دنیایی که ساختی اینطوری شدن.

کسی رو دوست داریم که اون مارو دوست نداره و کسی رو هم که مارودوست داره ما دوسش نداریم.

چرا؟هان؟خدایا تو خدامونی دیگه.تو ماروآفریدی.پس میدونی تودلامون چه خبره!حالا من به عنوان یه بنده ی کاملاً حقیر ازت میخوام جواب سوالمو بدی!فقط دلیلشو بهم بگو.

چرا دوسم نداره؟؟؟

 

 

گاهی وقتا اونقدر دلم براش تنگ میشه که دوست دارم پر بکشم و برم پیشش اما اون حتی یه لحظه هم به فکر من نیست.خدایا صدامو میشنوی؟بهم بگو اون میتونه احساسی رو که من بهش دارم درک کنه؟

دیدی خدا؟حتی گریه های شبانه و دعاها و التماس هامم هیچ چیزی رو حل نکرد.فکرشو بکن خدا!از من متنفره!از منی که حاضرم همه ی درد و غصه هاشو با جون و دل تحمل کنم،منی که از خودمم بیشتر میخوامش!دیگه میخوام از زندگیش برم بیرون،ولی آخه چطوری میتونم دوریشو تحمل کنم؟اگه دلتنگش شدم چیکار کنم؟خدایا دردمو به کی بگم؟خدای مهربونم تو بهش بگو!بهش بگو که چقدر دلم براش تنگ شده و دوریش چطوری عذابم میده.بگو به وجودش نیاز دارم!خداجونم اون به حرفای من گوش نمیده ولی تو رو قبول داره!پس تو دردمو بهش بگو.گناه کردم که بهش علاقه مند شدم؟اینکه بهش دل بستم جرمه؟آخه مگه دست منه که نمی تونم فراموشش کنم؟چرا اینقدر زود ازم خسته شد؟چرا قیدمو زد؟خدا جون ما که قسم خورده بودیم تا آخرش باهم باشیم.ما که به هم قول داده بودیم که تا همیشه مال هم باشیم.پس چی شد؟چرا اینطوری شد؟چرا تنهاش گذاشتم؟چرا تنهام گذاشت؟اون که ادعای عاشقی میکرد حالا چی شد که دیگه حتی یه لحظه هم نمیتونه تحملم کنه؟چرا نمیتونم از حالش باخبر باشم؟وجودم به وجودش بسته اس ولی حتی نمیتونم کنارش باشم و بهش بفهمونم که چقدر دوسش دارم و برام مهمه.خدای خوبم ازت خواهش میکنم این فاصله هارو از میان بردار.

یا به اون حالی کن که میخوامش یا یه جوری منو قانع کن که اون منو نمیخواد.

پروردگارا کلافه ام،از همه ی آدما،از این دنیای الکی و بی معنی.همه چیز تکراری و کسل کننده اس!هیچ چیزی رو بدون اون نمیخوام و اونم هیچ چیزو با من نمیخواد!پس کمکم کن.

معبودا میدونی که جز تو هیچ کسی رو ندارم،حالا هم فقط و فقط از خودت میخوام که دستمو بگیری و آرومم کنی.بی همتای من دستای یخ زدمو بگیر وگرنه بدجور میخورم زمین!اون که رهام کرد و تنهام گذاشت اما یقین دارم که تو ترکم نمیکنی و تا همیشه باهام میمونی.خدای بزرگ بهت امید دارم.ازت میخوام که امیدمو نا امید نکنی.من که دیگه واسش مردم پس دلیلی نداره تو زندگیش باشم و بیشتر از این خودمو کوچیک کنم.کمکم کن تا بتونم برم.هم از زندگی اون و هم از این دنیای فانی.

میرم تا تو قبرستون دل سنگیش خاک بشم و واسه همیشه منو بسپاره به دست فراموشی.خیالی نیست.دیگه به این رفتاراش عادت کردم.فک میکردم این یکی یه جورایی متفاوت باشه.خداییش یه کوچولو هم متفاوت بود ولی اونم اخرش مث همه تنهام گذاشت.رفت و پشت سرش رو هم نگاه نکرد.میلاد دیگه زهرا رو نمیشناسه.وقتی باهام حرف میزنه انگار داره با یه غریبه حرف میزنه.ولی...بازم دوسش دارم.

خسته شدم.

پروردگارا کمکم کن تا همممممه چی رو فراموش کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 8:56  توسط امین  | 

ببین دارم گریه میکنم...

                         

ببین دارم گریه می کنم برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان سادگی های ما

نشستند.برای ابرهای بارانی که آمدند...که آمدند و تا بی نهایت علاقه ی ما سایه انداختند.بگذارآنقدر

بارن ببارد تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.نگران نباش...به هیچ جای این آسمان

ساده وصبور برنمی خورد اگر که گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد.حالا دیگر

عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه را می دانند .باسرانگشتان خسته بر سینه دیوار این کوچه های بی

 قرار می نویسند.می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت

وعلاقه .راستی چرا رفتیم؟چرا برنگشتیم؟در کجای خلوت این کوچه های بی دروجا ماندیم؟پس من این

همه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم؟به همین سادگی یادمان رفت...قرار همیشه در کنار چکه

های باران؟چگونه فراموش کردیم؟حالا رویای گریه نشین من بغض نکن بخند... می خواهم برایت از قرار

قدیمی قلبها بگویم که همیشه یکی می ماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را می

شمرد....همیشه یکی می نشست و ترانه هایش را بی دیگری تعبیر میکرد.آنقدر می نوشت تا نیمه

گمشده اش از ابتدای  یکی از همین ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر می دانی که همیشه تو می رفتی و

 من می ماندم...می ماندم و به انتظار تو لحظه های  خوب گریه را بی نهایت بار مرور می

کردم.....بینهایت بار...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 20:20  توسط امین  | 

زندگی باید کرد

روزگارا !

که چنین سخت بمن میگیری...

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست٬

گرچه دلگیرتر از دیروزم٬

گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند٬

لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست...

زندگی باید کرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 20:12  توسط امین  | 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 20:5  توسط امین  | 

تنها ماندم...........

 
  تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و
 
  نوشته هایم که ...
 
  با دلم چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 
  دلم برایت تنگ می شود
  
  وقتی می خواهمت
 
  وقتی بلند بلند می خوانمت ونیستی، تنهایی عجیبی
 
  است دیوانه ام می کند گاهی ...
 
  می دانم آرزوی دیدنت فقط خیالیست شیرین ...
 
  کاش اینجا بودی
 
  درست روبروی من!
 
  سکوت می کردیم و در آن سکوت
 
  من جرعه جرعه از شهد نگاهت سیراب می شدم
  
  کاش می دانستی دلتنگی با دلم چه ها می کند
 
  کاش می دانستی دلم .....
 
  دلم گرفته ….
 
  خیلی دلم گرفته….
 
  انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…
 
  انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 20:5  توسط امین  |